تبليغاتX

ناگهان - داستان من و این خانمه

ناگهان

اگر این خانمه دکانی، دکه ای، چیزی داشت، کلی با هم رفیق شده بودیم تا حالا. آن وقت این قدر شق و رق جوابم را نمی داد دیگر. مثلا گاهی سرش را کج می کرد به نشانه شرمندگی ، و می گفت: نداریم. گاهی هر دومان می زدیم زیر خنده. خنده هه بدون حرف معنیش این بود که اِ اِ... باز هم که نداریم، تمام شده، همین پیش پای شما به خدا، چه بدشانسی دختر! گاهی دلش برایم می سوخت. وقتی که وقت و بی وقت، آشفتگی مرا می دید و باز مجبور می شد بگوید نداریم. آن وقتها لابد دنبال چاره می گشت. حالا حتما همین باید باشد؟ نمی شود یک چیز دیگر به جای این؟ حالا فکر کن، شاید شد.
اما همیشه کاملا عصا قورت داده می گوید: تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش می باشد. انگار سعی کرده کمی مهربان هم باشد، ولی چه فایده؟ بعد مثل خیلی از دخترها که موقع انگلیسی حرف زدن دهانشان را به جهات مختلف اریب می کنند سابسکرایبرز را تند رد می کند و زور می زند تا اُی موبایل را یک جور قشنگی بگوید که خیلی هم بد می گوید. بعد هم بوق می زند.
حرف دیگری ندارد.
من هم ندارم.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:0  |