تبليغاتX

ناگهان

ناگهان



Oh Marie si tu savais
Tout le mal que l'on me fait
Oh Marie si je pouvais
Dans tes bras nus me reposer


Evanouie mon innocence
Tu étais pour moi ma dernière chance
Peu à peu tu disparais
Malgré mes efforts désespérés

Et rien ne sera jamais plus pareil
J'ai vu plus d'horreurs que de merveilles
Les hommes sont devenus fous à lier
Je donnerai tout pour oublier

Et je cours toute la journée
Sans savoir où je vais
Dans le bruit, dans la fumée
Je vois des ombres s'entretuer

Demain ce sera le grand jour
Il faudra faire preuve de bravoure
Monter au front, en première ligne
Oh Marie je t'en prie fait moi un signe

Allongé dans l'herbe, je m'eveille
J'ai vu la mort dans son plus simple appareil
Elle m'a promis des vacances
La mort m'a promis sa dernière danse

Oh Marie si tu savais
Tout le mal que l'on m'a fait
Oh Marie j'attendrai
Qu'au ciel tu viennes me retrouver


 يك بار بايد بنشینم و بنویسم از چقدر خوب بودن دوستتر شدن دورترها. یک بار که یکی نیامده باشد این طور بخواند: Oh Marie, si tu savais…، یک بار که هی نگذاشته باشمش روی تکرار و نچسبیده باشم به شوفاژ و ندانم چرا و اشک نریخته باشم.
نقداً برای مردی که در آسمانها منتظر است هنوز،
بهی که هوای دور و برش را خنک کرده،
آن تکه خانه که من داغیش را و خوشی چسبیدن به شوفاژش را کشف نکرده بودم تا حالا،
و این که من بالاخره توانستم مثل عاشقها یک عالمه با یک نفر از گلشیری حرف بزنم و هی بگویم از همان وقتها که نیمه تاریک ماه را می زدم زیر بغلم و می رفتم میز آخر کلاس اول دبیرستان می نشستم به خواندن، عاشق خودش و زنش و زندگی اش و کتابهاش و دست خطش و صداش بوده ام،
یک جور عجیب و غریبی متشکرم دختر جان!


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 1:23  | 

خواب دیدم. سر شب بود. هوا ملس بود. خوش بودم. لیوان چای دستم بود و یک جور یورتمه واری توی کوچه پهن و تاریکمان می رفتم. پشت سرم، خانه مان را جا گذاشته بودم. مهمانی بود، داشت تمام می شد و من آمده بودم هواخوری، با لیوان چای. نیمه راه برگشتم که کتابهام را بردارم، و خواهرهام را.
خانمه از توی تاریکی صدام کرد. خسته بود. داشت از سر کار برمی گشت. نگاه کرد به ماگ سفید توی دستم. گفت ببخشید خانم، می شه...؟ گفتم: چای می خواهید؟ الان می روم برایتان می آورم.
--
 کسی چای ندارد بدهد به من؟ از توی تاریکی.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:21  | 


یک جایی آن آدمه برمی گردد و دوباره با همۀ گذشته اش آشتی می کند. انگار مار بزرگ نیشش زده باشد و برگشته باشد خانه های اول بازی. مثل مرد ازدواج کرده ای که تازه یادش می آید چه مامان ماهی دارد و دوستهای آدم عجب غنیمتهایی هستند روی زمین.

یک جایی همۀ مارهای بازی نیشت می زنند و از بازی می اندازندت بیرون.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 4:40  | 

روزهای دبیرستانم به کتاب خواندن می گذشت. آن روزها، هیچ آدم زنده ای را دوست نداشتم. همه عشقهام مرده بودند. شعر می گفتم. شعرهایی که توشان حرف از عشق بود اما پشتشان یک دخترک تنها ایستاده بود که لج کرده بود با همه دنیا. که مثلا دوست داشت نقش مجنون را بازی کند نه لیلی را. یکی این دختره بود پس و پشت آن شعرها، یکی هم زنی که نبود و بود. یعنی یک زنی که دختره دوست داشت می بود و ستایشش می کرد. یعنی همه جا یک زنی بود حداقل. اما هیچ مردی نبود.
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:19  | 


تو آنجا هم نبودی. میان آن ستونهای سفید و طلایی. آن صحنهای وسیع و بوی تندی که می پیچید توی گرمای هوا. کسی تو را صدا نمی کرد وقتی آن مرد عرب، سوره های بلند را بدون نام تو شروع می کرد و الحمدش سوراخ توی دلهای ما را هی عمیق تر و عمیق تر. وقتی زنها خیره به خالی سجاده، لب می زدند و کودکانشان از ته جان فریاد. آن وقت که من و شهرزاد، می شمردیم تا سجده های کشیده تمام شوند و اشک های بچه های ترسیده هم.

 تو اینجا نیستی. در گلدسته های باسمه ای مسجد نوساز خیابان پشتی. در کلماتی که مادر بی وقفه زیر لبهاش زمزمه می کند و من، فال که می گیرم با وردهاش، هر بار به لا اکراه می رسم. تو اینجا نیستی که کلمات خط کشی ات می کنند، زمان بندی می شوی و صبح و شب را تقسیم می کنی.

 آن مثال اختلاف نسخه های کشیشهای قدیمی، حالا شده است سر در دکان انرژی مثبتیها. که همان جمله را می شود طوری خواند که تو هیچ جا نیستی، و تو الان همین جایی. و بستگی دارد به ما که همیشه نیمه خالی را می بینیم و نصیبمان هم همان می شود. که نتیجه بگیریم، نه، تو اینجا هم نیستی.

داشتم فکر می کردم کاش آن پیرزن سیاه پوست بودی. کاش مرد قصه تعمیرکار. کاش نزدیکتر بودی، نه آن قدر بزرگ و دور و لایتناهی. کاش زن بودی مثل من. یا مثل مادری که جر می زند و تنبیه بچه اش را با ظرف غذای از لای در، نیمه کاره می گذارد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 20:8  | 



تهران چه خوب تر است این طور. یک ساعت از غروب گذشته، خنکاش نرم و نمِ بارانش برقرار. تهران با پوتینهای خاکی خوبتر است، وقتی می کوبانیشان روی خالهای زرد خیابان، و به جای پاهای سرمازده ات، پیاده رو درد می گیرد. وقتی که راه می روی. پیاده روهای بی آدمیزاد آزادی را.

تهران خوبتر است، وقتی تو به آن برمی گردی. تو از آن سر خیابان، به تهران پا می گذاری و من از این سرش، پاکوبان و سرخوش به خانه می آیم.

خیابان هر چقدر طولانی، تو هر چقدر دور، تهران هر چقدر بی سر و ته، این پا گذاشتن به یک خیابان، انگار چیزی دارد در خودش شبیه جادوی مجاورت. تو به شرق می روی و من در غرب می مانم. دلهرۀ اسم غریبۀ شهرها گم می شود ولی. حالا همه چیز در تهران است. در همین دو هجای دود گرفته.


سه شنبه که باشد، نمِ باران که بزند، تو که برگردی، این شهر، تهرانِ خوبِ من است.
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 20:3  | 


این یک قصۀ طولانی است، که نباید نوشت و چسباند روی دیوار. ولی فعلاً چارۀ دیگری نیست.

نوشته بودم که نتوانسته ام. یک صفر گنده به خودم داده ام که نتوانسته ام. خواستم بپرسم عیب دارد آدم از کسی که اذیتش کرده، که خود طرف هم می گوید اذیت کرده، که اگر برای بقیه هم تعریف کنی قبول می کنند که اذیت کرده، متنفر باشد؟ نه که بخواهم آدم خوبه بازی دربیاورم ها. فقط همه اش می خواهم شروع نفرت را عقب بیندازم. حتی آن چیزی که یک بار تو گفتی هم نیست که آدمها را می پذیرم، با همه ابعادشان، نمی گذارم گیر و گره هاشان مرا برماند. یعنی خدا کند که باشدها، اما همه قضیه این نیست. من از متنفر بودن می ترسم. چون بیشتر از آن از این می ترسم که کسی ازم متنفر باشد. این طوری شاید دارم معامله می کنم. معامله ای که توش زیاد باخته ام.
اما نتوانسته بودم. یک طور زنانۀ سانتیمانتالی نتوانسته بودم همان روندِ من به تو حق می دهم، ما همه مان ناخواسته هم را اذیت کردیم، فکرش را نکن را ادامه بدهم. همان حرفهایی که هشت نه ماه پیش، وقتی ترسان و لرزان نشسته بود جلویم گفتم. مثل آدمهای خوب. آدمهای خیلی خوب. مثل آدمهای بخشندۀ باگذشتِ تحسین برانگیز. مثل مادر ترزاها. انتظار داشت عصبانی شوم. انتظار داشتی عصبانی شوم. نشدم. خودم می دانستم که عصبی نمی شوم. که کلاً این مدلی ام. فراز و فرودم دو تاییش یک چهره سرد آرام است. اما همه چیز در من یکی زندگی دیگر هم دارد. زندگیی که زمان خاک نمی پاشد روی صورتش، صیقلش می دهد. که دست من نیست. و آن حسه توی من زندگی کرد و رشد کرد. رسیدم یک جا دیدم، چه متنفر شده ام...
نمی خواستم. کسی باید می بود، که مثل دکتره بنشیند حرفهام را گوش بدهد ولی دکتره نباشد. یکی باشد که بتواند درست خودش را بنشاند جای من و به جای من فکر کند. به جای من راه حل پیدا کند.
 برای این کوکتل سفارش دادم که همۀ پولهام را داده بودم برای نصف دانشکده دفترچه ارشد خریده بودم. پول غذاهای کمی گرانتر همیشگی را نداشتم . نشسته بود آن روبرو. لبخند زدم. بعد آن دختره را دیدم. یکی از موجوادت عجیب دانشکده. همانی که یک روزهای سفت و سخت چادر سرش می کند و یک روزهایی آرایش می کند و موهاش را افشان. شده است برام معما. فکر کردم شاید بشناسدش. او خیلیها را می شناسد. همیشه فکر می کردم اینها چطوری این همه آدم را می شناسند. رفتم بپرسم. عین فضولها، خاله زنکها. کیفش را برداشت. نشستم صندلی کناری. منتظر بندری بود. آدمها این طوری عین اتوبوس نمی نشینند کنار هم که حرف بزنند، می نشینند روبروی هم. صندلی روبرویی اما پر بود. صندلی روبرویی هم که خالی شد ما همان طور عین اتوبوس نشستیم کنار هم. خودش حرفش را پیش آورد. من هرچه هم که هی به سرم می زد بروم باهاش حرف بزنم ، این کار را نمی کردم. پرسید هنوز از دست من ناراحتی؟ فکر کنم گفت شما. بهم می گوید شما. نوبت غذایش که شد من رفتم برایش گرفتم. چون اگر خودش هم می خواست برود من باید از جام بلند می شدم. کلی تشکر کرد. نخورد تا غذای من هم برسد. خواستم بگویم، هی دختر! خواهر شوهرت که نیستم، یا مسئول گزینشت.
گفتم نه. نه بابا. من این طوری به قضیه نگاه نمی کنم. جمله مزخرفی گفتم ولی واقعاً این طوری به قضیه نگاه نمی کنم. آن قدر این طوری به قضیه نگاه نمی کنم که خودم را بیچاره می کنم. که چشمهام لوچ می شود از یک طور دیگری به قضیه نگاه کردن.
اصلا اگر بهم نمی گفت شما، اگر همان هشت نه ماه پیش وقتی بهش گفتم برو پیش روانشناس نمی گفت: بله، بالاخره شما بزرگترید و تجربه دارید؛ اگر وقتی گفتم قصه همان جا تمام نشد، نمی گفت بله، بعضی وقتها قصه تمام می شود اما پیامدهاش باقی می ماند؛ اگر باهام آن طور که آدم با معلم تاریخش، یا استاد تنظیم خانواده اش رفتار می کند، رفتار نمی کرد؛ اگر کمی قوۀ تخیلش بیشتر بود؛ خود خودش بود. می توانستم بنشینم و براش بگویم. بعد سوالهام را بپرسم. به نظرت آن خانمه حق داشت؟ به نظرت هنوز هم تصویر من توی ذهنش همان شکلی است؟ به نظرت من حق دارم از تو متنفر باشم؟
بحث را عوض کردم. از جاسوسهای توی دانشکده گفتم و یک کمی که گذشت بلند شدم و رفتم کلاس، بی خیال حق و تنفر و باقی قضایا. قرار شد هفته بعد مرا به خوردن چای دعوت کند. حالا که او می خواهد من معلم تاریخش باشم، مادر روحانی سرزنشگرش، می توانم برایش یک نطق غرّا ایراد کنم در فضیلت لوچ بودن. و بگویم عیبش این است که فقط تو هستی که یک طور دیگر به قضیه نگاه می کنی و بقیه صاف زل می زنند توی چشمهای قضیه. بعد برایش بگویم که همان تجربه ای که من بیشترش را دارم بهم ثابت کرده که همه چیز می تواند از بین برود، حتا آن چیزهایی که بهت گفته اند هیچ وقت از بین نمی رود. که همۀ چیزهای توی آسمان، می تواند سر بخورد و بیاید تالاپ بیفتد توی لجن. بعد حتماً باید بگویم که پیش روانشناس نرفت هم نرفت، و قصه طوفان سنجاقک شهرام مکری را براش تعریف کنم. یا آن یکی قصه را که بچگیهام توی سروش خواندم و درست برعکس این است. قصه بچه ای که توی منبع آب شهری تف می کند و دو روز بعد اعلام می کنند آب شهر آلوده شده و او از عذاب وجدان تفی که انداخته خل می شود. بهش بگویم که می شود آن سنجاقکه باشی که نفهمی و بال بزنی و بزنی آدم بکشی، یا بچه هه که بیخود و بی جهت همه بدبختیهای بشر را بیندازی گردن خودت. آخرش هم اضافه کنم که هنوز تجربه ام آن قدر زیاد نشده که بفهمم سنجاقکه بودن یا بچه هه چه حساب و کتابی دارد . فعلا راه حلم این است که نه بال بزنی، نه تف بیندازی.
و این طوری باز هم نفرت را به بعد موکول کردم و بخشش را هم دور انداختم، با آن ادای همیشگی که بخشیدن یعنی آدم به خودش حق بدهد و دیگری را متهم کند و هیچ وقت معلوم نیست مقصر واقعیِ واقعی کیست، و هر بلایی که سرم می آید خودم هم لابد مقصرم، و از این صغری کبری ها که نتیجه می دهد من از بخشیدن حرف نمی زنم، فراموش می کنم.
یعنی تلاش می کنم که فراموش کنم. که به جای فکر کردن و فکر کردن و فکرها را به هم بافتن و دیوانه شدن و زار زدن، جامعه شناسی توسعه و ارتباطات و روش تحقیق و کنت و اسپنسر بخوانم و کُمانتِر بنویسم. بلکه یک جوری بشود این سانتی مانتالیزم مزخرف را به یک رئالیسم کوفتی1 تبدیل کرد...


1- مال کتاب پوریا عالمی است که این دختره بهم هدیه داد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:12  | 

اگر این خانمه دکانی، دکه ای، چیزی داشت، کلی با هم رفیق شده بودیم تا حالا. آن وقت این قدر شق و رق جوابم را نمی داد دیگر. مثلا گاهی سرش را کج می کرد به نشانه شرمندگی ، و می گفت: نداریم. گاهی هر دومان می زدیم زیر خنده. خنده هه بدون حرف معنیش این بود که اِ اِ... باز هم که نداریم، تمام شده، همین پیش پای شما به خدا، چه بدشانسی دختر! گاهی دلش برایم می سوخت. وقتی که وقت و بی وقت، آشفتگی مرا می دید و باز مجبور می شد بگوید نداریم. آن وقتها لابد دنبال چاره می گشت. حالا حتما همین باید باشد؟ نمی شود یک چیز دیگر به جای این؟ حالا فکر کن، شاید شد.
اما همیشه کاملا عصا قورت داده می گوید: تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش می باشد. انگار سعی کرده کمی مهربان هم باشد، ولی چه فایده؟ بعد مثل خیلی از دخترها که موقع انگلیسی حرف زدن دهانشان را به جهات مختلف اریب می کنند سابسکرایبرز را تند رد می کند و زور می زند تا اُی موبایل را یک جور قشنگی بگوید که خیلی هم بد می گوید. بعد هم بوق می زند.
حرف دیگری ندارد.
من هم ندارم.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:0  | 

ما را به خاطر بیاور
ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم
شور عشق در سینه داشتیم
و پیش از آن که عاشق شویم،
سینه بر خاک سوده مردیم
ما را که سینه سرخانی خنیاگر بودیم و ده به ده
نه در آسمان و نه در کوهسار و نه بر شاخسار
که در بازار ، پیش از آنکه آوازخوان شویم
بر شاخه ای تکیده از تکیه گاه خویش
 جان واسپردیم
به خاطر دارم پیامتان را، سرنوشتتان را
آری
و همیشه در گذرگاه خاطرم در گذر است
آوازهای صامت سینه سرخان سینه بر سیخ
و تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ
و از تکرار یادشان شاید
پیش از آنکه شاعر شوم
بیست و دو ساله بمیرم
آمین

عزت ابراهیم نژاد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:12  | 

کمی بعد، همه مان گریه او شدیم. لحظه هایی که فکر کنیم تنهاترینیم، بدبختترین، که دیگر ادامه دادن مسخره است، غیرممکن است، لحظه هایی که دلمان سوراخی خواست که نجاتمان دهد از فضا و زمانی که گرفتارش شده ایم، زیاد و زیادتر شدند. روزی چند بار بغض کردیم، روزی چندین بار اشک ریختیم، زار زدیم. اشک شد سلاحمان. آنجا که دیگر توان توضیح و کشاکش نداشتیم بغض کردیم، چشمهای سرخ و شانه های لرزانمان را به رخ هم کشیدیم، و آغوش شدیم برای هم. جدال را عقب انداختیم. با اشک. با اشک عشق طلب کردیم. فاصله هامان را فراموش کردیم. شدیم آدمهای "هم گریه" ، "هم بغض"، "هم اشک". گریستن شد کلماتمان. شد بهانه برای به تعویق انداختن همه قرار و مدارهای سخت اخلاق مدار. گریستن شد در آغوشم بکش، دستم را بگیر، مهربان باش، تنها هستم، این حرفها را بگذار برای بعد. شد خیال یگانگی. توهمش.

دیگر اشک را دوست ندارم. وقتی موجود کم پیدای سالهای قبل بود، تحسین برانگیز بود و دوست داشتنی. حالا فرمانروایی می کند برای خودش. شده است رنگ موها مثلا، رنگ چشمها، فاصله لای دندانها. انگار بوده است، آن وقت که تو نبوده ای. شده است شما ظالمید. خوشبختی ام را پس بدهید، آزارم ندهید. خسته ام، ناتوانم. خودش را منگنه کرده است به مشرق و مغرب. به خبرهای روزنامه ها، سایتها، به نام آدمها، شماره های تلفنشان ، به عروسکهای توی اتاق، جورابهای گلوله شده مردانه، لباسها، شالها، موها، راهها، خیابانها، رنگها. حالا دیگر برای هر چیز یک سطح وسیع اشک آلود تعریف شده است. هر چیزی یا نوستالژی است، یا تباه شده است، یا رفته و دیگر برنمی گردد. قانونی به قوانین طبیعی اضافه شده است. همه چیز، مطلقاَ گریه دار است. 

دعوایمان شده است این روزها. من و اشک.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 21:9  |