این یک قصۀ طولانی است، که نباید نوشت و چسباند روی دیوار. ولی فعلاً چارۀ دیگری نیست. نوشته بودم که نتوانسته ام. یک صفر گنده به خودم داده ام که نتوانسته ام. خواستم بپرسم عیب دارد آدم از کسی که اذیتش کرده، که خود طرف هم می گوید اذیت کرده، که اگر برای بقیه هم تعریف کنی قبول می کنند که اذیت کرده، متنفر باشد؟ نه که بخواهم آدم خوبه بازی دربیاورم ها. فقط همه اش می خواهم شروع نفرت را عقب بیندازم. حتی آن چیزی که یک بار تو گفتی هم نیست که آدمها را می پذیرم، با همه ابعادشان، نمی گذارم گیر و گره هاشان مرا برماند. یعنی خدا کند که باشدها، اما همه قضیه این نیست. من از متنفر بودن می ترسم. چون بیشتر از آن از این می ترسم که کسی ازم متنفر باشد. این طوری شاید دارم معامله می کنم. معامله ای که توش زیاد باخته ام.
اما نتوانسته بودم. یک طور زنانۀ سانتیمانتالی نتوانسته بودم همان روندِ
من به تو حق می دهم،
ما همه مان ناخواسته هم را اذیت کردیم،
فکرش را نکن را ادامه بدهم. همان حرفهایی که هشت نه ماه پیش، وقتی ترسان و لرزان نشسته بود جلویم گفتم. مثل آدمهای خوب. آدمهای خیلی خوب. مثل آدمهای بخشندۀ باگذشتِ تحسین برانگیز. مثل مادر ترزاها. انتظار داشت عصبانی شوم. انتظار داشتی عصبانی شوم. نشدم. خودم می دانستم که عصبی نمی شوم. که کلاً این مدلی ام. فراز و فرودم دو تاییش یک چهره سرد آرام است. اما همه چیز در من یکی زندگی دیگر هم دارد. زندگیی که زمان خاک نمی پاشد روی صورتش، صیقلش می دهد. که دست من نیست. و آن حسه توی من زندگی کرد و رشد کرد. رسیدم یک جا دیدم، چه متنفر شده ام...
نمی خواستم. کسی باید می بود، که مثل دکتره بنشیند حرفهام را گوش بدهد ولی دکتره نباشد. یکی باشد که بتواند درست خودش را بنشاند جای من و به جای من فکر کند. به جای من راه حل پیدا کند.
برای این کوکتل سفارش دادم که همۀ پولهام را داده بودم برای نصف دانشکده دفترچه ارشد خریده بودم. پول غذاهای کمی گرانتر همیشگی را نداشتم . نشسته بود آن روبرو. لبخند زدم. بعد آن دختره را دیدم. یکی از موجوادت عجیب دانشکده. همانی که یک روزهای سفت و سخت چادر سرش می کند و یک روزهایی آرایش می کند و موهاش را افشان. شده است برام معما. فکر کردم شاید بشناسدش. او خیلیها را می شناسد. همیشه فکر می کردم اینها چطوری این همه آدم را می شناسند. رفتم بپرسم. عین فضولها، خاله زنکها. کیفش را برداشت. نشستم صندلی کناری. منتظر بندری بود. آدمها این طوری عین اتوبوس نمی نشینند کنار هم که حرف بزنند، می نشینند روبروی هم. صندلی روبرویی اما پر بود. صندلی روبرویی هم که خالی شد ما همان طور عین اتوبوس نشستیم کنار هم. خودش حرفش را پیش آورد. من هرچه هم که هی به سرم می زد بروم باهاش حرف بزنم ، این کار را نمی کردم. پرسید هنوز از دست من ناراحتی؟ فکر کنم گفت شما. بهم می گوید شما. نوبت غذایش که شد من رفتم برایش گرفتم. چون اگر خودش هم می خواست برود من باید از جام بلند می شدم. کلی تشکر کرد. نخورد تا غذای من هم برسد. خواستم بگویم، هی دختر! خواهر شوهرت که نیستم، یا مسئول گزینشت.
گفتم نه. نه بابا. من این طوری به قضیه نگاه نمی کنم. جمله مزخرفی گفتم ولی واقعاً این طوری به قضیه نگاه نمی کنم. آن قدر این طوری به قضیه نگاه نمی کنم که خودم را بیچاره می کنم. که چشمهام لوچ می شود از یک طور دیگری به قضیه نگاه کردن.
اصلا اگر بهم نمی گفت شما، اگر همان هشت نه ماه پیش وقتی بهش گفتم برو پیش روانشناس نمی گفت:
بله، بالاخره شما بزرگترید و تجربه دارید؛ اگر وقتی گفتم قصه همان جا تمام نشد، نمی گفت
بله، بعضی وقتها قصه تمام می شود اما پیامدهاش باقی می ماند؛ اگر باهام آن طور که آدم با معلم تاریخش، یا استاد تنظیم خانواده اش رفتار می کند، رفتار نمی کرد؛ اگر کمی قوۀ تخیلش بیشتر بود؛ خود خودش بود. می توانستم بنشینم و براش بگویم. بعد سوالهام را بپرسم. به نظرت آن خانمه حق داشت؟ به نظرت هنوز هم تصویر من توی ذهنش همان شکلی است؟ به نظرت من حق دارم از تو متنفر باشم؟
بحث را عوض کردم. از جاسوسهای توی دانشکده گفتم و یک کمی که گذشت بلند شدم و رفتم کلاس، بی خیال حق و تنفر و باقی قضایا. قرار شد هفته بعد مرا به خوردن چای دعوت کند. حالا که او می خواهد من معلم تاریخش باشم، مادر روحانی سرزنشگرش، می توانم برایش یک نطق غرّا ایراد کنم در فضیلت لوچ بودن. و بگویم عیبش این است که فقط تو هستی که یک طور دیگر به قضیه نگاه می کنی و بقیه صاف زل می زنند توی چشمهای قضیه. بعد برایش بگویم که همان تجربه ای که من بیشترش را دارم بهم ثابت کرده که همه چیز می تواند از بین برود، حتا آن چیزهایی که بهت گفته اند هیچ وقت از بین نمی رود. که همۀ چیزهای توی آسمان، می تواند سر بخورد و بیاید تالاپ بیفتد توی لجن. بعد حتماً باید بگویم که پیش روانشناس نرفت هم نرفت، و قصه طوفان سنجاقک شهرام مکری را براش تعریف کنم. یا آن یکی قصه را که بچگیهام توی سروش خواندم و درست برعکس این است. قصه بچه ای که توی منبع آب شهری تف می کند و دو روز بعد اعلام می کنند آب شهر آلوده شده و او از عذاب وجدان تفی که انداخته خل می شود. بهش بگویم که می شود آن سنجاقکه باشی که نفهمی و بال بزنی و بزنی آدم بکشی، یا بچه هه که بیخود و بی جهت همه بدبختیهای بشر را بیندازی گردن خودت. آخرش هم اضافه کنم که هنوز تجربه ام آن قدر زیاد نشده که بفهمم سنجاقکه بودن یا بچه هه چه حساب و کتابی دارد . فعلا راه حلم این است که نه بال بزنی، نه تف بیندازی.
و این طوری باز هم نفرت را به بعد موکول کردم و بخشش را هم دور انداختم، با آن ادای همیشگی که بخشیدن یعنی آدم به خودش حق بدهد و دیگری را متهم کند و هیچ وقت معلوم نیست مقصر واقعیِ واقعی کیست، و هر بلایی که سرم می آید خودم هم لابد مقصرم، و از این صغری کبری ها که نتیجه می دهد من از بخشیدن حرف نمی زنم، فراموش می کنم.
یعنی تلاش می کنم که فراموش کنم. که به جای فکر کردن و فکر کردن و فکرها را به هم بافتن و دیوانه شدن و زار زدن، جامعه شناسی توسعه و ارتباطات و روش تحقیق و کنت و اسپنسر بخوانم و کُمانتِر بنویسم.
بلکه یک جوری بشود این
سانتی مانتالیزم مزخرف را به یک
رئالیسم کوفتی1 تبدیل کرد...
1- مال کتاب پوریا عالمی است که این دختره بهم هدیه داد.